سیگار رو روشن میکنه، اولین پک رو با ناشیانگی می زنه و به شدت سرفه اش می گیره...

به خودش میگه :" لعنتی مگه مجبوری؟!"

اما ادامه میده... پک دوم رو هم میزنه و دوباره... سرفه اش می گیره...

موبایل رو برمی داره و دوباره شماره رو می گیره:

 

     -برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

گوشی رو پرت میکنه یه گوشه و پک بعدی رو میزنه...

 این بار کمتر سرفه میکنه، انگار که براش عادی شده باشه...

چشم هاش رو میبنده و اشک هاش سرازیر میشه...

                                                    ***

آخرین باری که دیدمش روز تشییع جنازه مادرم بود...

کنارم نشست، دستش رو گذاشت رو دستم و آروم گفت:

"من همیشه کنارتم، قول میدم که هیچ وقت تنهات نذارم..."

بغضم ترکید...

آروم بغلم کرد و اشک هام سرازیر شد...

    ***

چشم هاش رو باز میکنه و سیگار رو میذاره گوشه لبش.

 توی ذهنش شروع میکنه به برنامه ریزی کردن برای مراسم چهلم.

مدتی با این فکر مشغول می شه و آروم دود سیگار رو می ده بیرون...

چشمش می افته به گوشی موبایلش، دوباره شماره رو می گیره:

     - برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

دوباره سیگار رو میذاره گوشه لبش

و یاد روزی می افته که شنید اون برای همیشه از کشور خارج شده

 و دیگه هیچ وقت برنمی گرده...

پک آخر رو میزنه و سیگار رو توی زیر سیگاری خاموش میکنه...

سرش رو می گیره توی دست هاش و به این فکر میکنه

که برای مراسم چهلم چه کارهایی مونده که باید انجام بده...