بر اساس یک ماجرای واقعی...

دستش رو میاره جلو و روی ساعد دست زن می نویسه:

 

      "تو همچون مصرعی زیبا ، سطر برجسته ای از زندگی من هستی."

 

زن با چشم هایی متعجب بهش نگاه می کنه و مرد بهش لبخند می زنه...

   ***

مقداری شیر پاک کن میریزه روی پنبه و آروم میکشه روی چشم هاش و به مرد

 فکر می کنه.

همون طور که ریمل رو از چشم هاش پاک می کنه

 یاد شعری که مرد روی دستش نوشته بود می افته:

 

     "تو همچون مصرعی زیبا ، سطر برجسته ای از زندگی من هستی."

 

چند دقیقه ای به فکر فرو میره.

 بعد بلند میشه و آروم میره کنار شوهرش دراز میکشه!

     ***

زن به چهره خودش توی آیینه نگاه می کنه.

به چروک های کنار چشمش.

اشک هاش آروم آروم از گوشه چشمش می یاد پایین.

چشم هاش رو می بنده 

و یاد لحظه ای می افته که باورش شد 

همچون مصرعی زیبا ، سطر برجسته ای از زندگی مرد هست!

به روزی فکر می کنه که تصمیم گرفت شوهرش رو برای همیشه ترک کنه

 و با مرد زندگی کنه.

و یاد روزی می افته که مرد ترکش کرد

 چون زن دیگه ای مصرع زیبای زندگیش شده بود.

...

آروم چشم هاش رو باز می کنه و اشک هاش رو پاک می کنه...

 

این شعر رو وقتی برای اولین بار خوندم گریه ام گرفت....

میتونید اینجا با صدای من دانلود کنید....

***

جدایی

بگذار کمی از هم جدا شویم

برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من

و نیکداشت خودمان

بگذار کمی فاصله بگیریم

چون می خواهم عشقم را بپرورانی

چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی

تو را قسم به آنچه داریم

از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود

قسم به عشقی آسمانی

که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است

و بر دستهایمان کنده ......

قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای

و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده

و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده

قسم به هر آنچه در یاد داریم

و اشکها و لبخند های زیبایمان

و عشقی که از سخن فراتر

و از لبهایمان بزرگتر شده

قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان

برو


عاشقانه

بگذار از هم جدا شویم

چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند

و چون خورشید ای معشوق من

که به هنگام غروب، تلاش می کند که زیباتر باشد

در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان

یکبار اسطوره و

یکبار سراب باش

و پرسشی بر لبانم باش

که در پی پاسخ سرگردان است

از بهر عشقی آسمانی

که در دل و بر مژگان ما آرمیده است

و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم

و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی

برو!

بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم

بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم

می خواهم از میان حلقه های اشک

به من بنگری

و از میان آتش و دود

به من بنگری

پس بگذار بسوزیم تا بخندیم

چون نعمت گریه را سالهاست

که فراموش کرده ایم

جدا شویم

تا عشق ما به روز مرگی

و شوق ما به خاکستر نشینی

دچار نشود

و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد 


دل خوش دار ای کوچک من

که عشق تو چشم و دلم را آکنده است

و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم

و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی

ای تکسوار و ای شاهزاده من

اما ... من

از مهر خود بیمناکم

از احساس خود نیز

که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم

از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم

پس بنام عشقی آسمانی

که چون بهار در وجودمان به گل نشست

و چون خورشید در چشمانمان درخشید

و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان

برو!

تا عشق ما پایدار بماند

و تا زندگانیش دراز باشد

برو

 

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

و مشتاق حرف حرف نام تو باشم

مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست

مدت هاست نامت

بر روی نامه هام نیست

از گرمی ان گرم نمی شوم

اما امروز در هجوم اسفند

پنجره ها در محاصره

می خواهم تو را به نام بخوانم

اتش کوچکی روشن کنم

چیزی بپوشم

وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال

وشکوفه های شب بو احضار کنم

نمیتوانم نامت را در دهانم

وتو را در درونم پنهان کنم

گل با بوی خود چه میکند؟

گندم زار با خوشه؟

با تو سر به کجا گذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم تو را

در حرکت دستهام

موسیقی صدام

توازن گام هایم می بینند

تو که قطره بارانی بر پیرهنم

دکمه طلایی بر استینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه لبم

با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟

مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسه ی تو را

چه طور می خواهی قصه ی عا شقانه مان را

از حافظه ی گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟

 

نزار قبانی

ترجمه فرزاد فاضلی



من بدبخت ترم یا تو؟!

تویی که به خاطر ترست آرزوهات رو ندیده میگیری و زیر پاهات می گذاری؟!

تویی که تا آخر عمرت محکومی به شیوه ای زندگی کنی که دوستش نداری؟!

یا من؟!

منی که مجبورم احساساتم رو سرکوب کنم؟!
اون هم در حالی که دلم میخواد فریادش بزنم...

بگم حسم نسبت بهت چیه.

اما مجبورم روی احساسم سرپوش بگذارم...

من بدبخت ترم یا تو؟!

حرفات بدجوری روحم رو خراش داد.......

به خاطر اشتباهاتم تو رو هم از دست دادم!!!!

برات آرزوی بهترین ها رو دارم.....

......

.

.

.

.

پ.ن 1: چرا من جدیدا نمیتونم بنویسم؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

پ.ن 2: آهنگ های دوست عزیزم امیر حسین رو گوش بدید و وبلاگش رو بخونید!

در آینده نزدیک درباره اش زیاد خواهید شنید....

امروز زیر قطره های بارون به آرامش رسیدم.......

خیلی حس خوبیه مخصوصا اگه چند ماهی برای رسیدن به این حس زجر کشیده باشی....

خدایا مرسی........

با بارون امروز برام رحمت فرستادی....