خیابونی که توش ایستاده بودم بدجوری شلوغ بود.
توی این فکر بودم که کاش اینجا قرار نذاشته بودم.
فکر کردم با این ترافیک اون حالا حالا ها نمی رسه.
توی همین فکر ها بودم که بهش زنگ زدم. گفتم اینجا خیلی شلوغه.
داشتم یه مسیر بهتر بهش پیشنهاد میدادم که یه ماشین ایستاد کنارم، و اون پای تلفن گفت مگه بهت نگفته بودم ماشین من با ل داره؟!
***
بارون نم نم می بارید. ماشین رو کناری پارک کرد و نگاهم کرد.
قبل از اینکه سوار بشم کلی حرف داشتم که بهش بزنم، اما حالا که اینطوری نگاهم میکرد لالمونی گرفته بودم..
سعی کرد سر صحبت رو باز کنه...
منم کم کم جرئت پیدا کردم و گفتم...
همه اون چیز هایی که این مدت فکرم رو درگیر خودش کرده بود گفتم...
گفتم خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ادامه دادن این رابطه به صلاح نیست.
گفتم نمی تونیم با هم باشیم...
براش دلیل آوردم، گفتم بهش علاقه ندارم، اصلا دوستش ندارم....
و اون همین طوری نگاهم می کرد...
یک لحظه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم....
و فهمیدم که هیچ کدوم از حرف هام رو باور نکرده...!
***
باران همچنان می بارید.
وقتی از ماشین پیاده شدم احساس کردم دیگه هیچ وقت نمیبینمش...
همه حرفایی که آماده کرده بودم بهش بزنم رو بهش گفته بودم.
اما یک چیزی بود که هیچ وقت نمی تونستم بهش بگم.
همون طور که به کوچیک تر شدن چراغ های ماشینش نگاه می کردم زیر لب گفتم: همه حرف هام دروغ بود...
دروغ گفتم چون داشتم عاشقت می شدم!
و وقتی چراغ های ماشین اینقدر کوچیک شدن که دیگه دیده نمی شدن، راه افتادم سمت خونه...
خدا رو شکر که بارون هنوز داشت می بارید....
وگرنه هر کس از کنارم رد میشد فکر می کرد دارم گریه می کنم....