من از گربه می ترسم.

خواب گربه می بینم. یه گربه سیاه وحشتناک.

بهم حمله می کنه. لحظه ای که دستم رو گاز می گیره از خواب می پرم....

چند روز بعدش تو برای همیشه میری...

 

                                             ***

 

خواب می بینم بهم زنگ زدی...

خیلی خواب واضح و روشنی بود.

وقتی ازخواب می پرم دنبال شماره ات می گردم که روی موبایلم افتاده...

تازه می فهمم خواب دیدم!

دو روز بعدش بهم زنگ می زنی...!

 

                                           ***

 

حالا دلم می خواد یه خوابی ببینم که تعبیرش این باشه که برگردی....

برای همیشه برگردی....

دقت کردی وقتی تو اوج نا امیدی خدا جوابت رو می ده چقدر لذت می بری؟!

وقتی عرصه بهت اونقدر تنگ شده که احساس می کنی حتی نفس کشیدن دیگه برات سخته...

وبعد یکهو اتفاقی می افته که شبانه روز از خدا خواسته بودی...

و بعد از ته دلت خدا رو شکر میکنی...

خدایا! شکرت!

با یک حالت عصبی قضیه تصادف رو برای ما تعریف می کنه....

از قسمت و حکمت می گه...

ار این که همه شرایط دست به دست هم دادن تا این تصادف رخ بده و راننده دچار ضربه مغزی بشه....

 

                                                   ***

نشسته رو به روم که براش فال بگیرم.

وقتی فهمید که من فال تاروت می گیرم گفت به تاروت عقیده دارم. خیلی دقیقه...

بعد لبخندی زد و گفت می ترسم تاروت بگیرم... می ترسم خبر بدی توش باشه...

و من بهش نمی گم که توی فا لش خبر مرگ افتاده...

 

                                                   ***

 

شب سر نماز خیلی دعا می کنم.

برای مردی که تصادف کرده...

برای راننده ای که دچار ضربه مغزی شده...

برای کسی که تا حالا ندیدمش...

اما چشم های نگران زنش جلوی چشم هامه....

پرونده پسره برام روئه!

از همه شیطونی ها و دختربازی هاش خبر دارم...

خیلی راحت به همه دروغ می گه و خوب بلده چطوری همه رو راضی کنه!

 

                                                    ***

 

از گذشته دختره چیز زیادی نمی دونم.

اما از حال الآنش خوب باخبرم!

بیچاره عاشق شده.

بدجوری پسره رو دوست داره.

کادوهای گرون قیمت براش می خره.

هر چی پسره بخواد انجام می ده و هر چی اون بگه باور می کنه!

 

                                                   ***

نسشتن کنار هم.

پسره دست دختره رو گرفته تو دست هاش و داره آروم نوازش می کنه!
و دختره محو چشم های پسره شده...

مثل اینکه جادو شده باشه!

و من به این تضادی که این وسط وجود داره فکر می کنم....!

از وقتی قصه زندگیت رو شنیدم بدجوری درگیرت شدم…

همه اش دارم بهت فکر می کنم، دلم می خواست می تونستم ازت بپرسم این 3 سال و نیم برای تو چطوری گذشته…

این 3 سال و نیم برای مادر و پدرت که فاجعه بوده…

اما برای تو…

شنیدم توی این 3 سال و نیم چند بار مریض شدی و زخم بستر گرفتی.

شنیدم تمام ماهیچه های پاهات از بین رفتند و دیگه نمی تونی راه بری…

شنیدم چشم هات آسیب دیدند و اگه یک روزی تصمیم بگیری که بیدار بشی برای همیشه نابینا هستی...

یعنی هیچ وقت نمی تونی دوباره مادرت یا پدرت رو ببینی...

اما شنیدم توی این 3 سال و نیم رشد کردی و بزرگ تر هم شدی...

شنیدم 3 سال و نیم پیش، قبل از این که ریه هات از کار بیافتند و دچار مرگ مغزی بشی، تازه کلاس اول دبستان رو تموم کرده بودی و داشتی تعطیلات تابستانت رو شروع می کردی...

یعنی 7 یا 8 سالت بوده...

و با این 3 سال و نیمی که خواب بودی الآن باید 10 یا 11 سالت باشه...

ای کاش می فهمیدم که این 3 سال و نیم برای تو چطوری گذشته؟؟؟

مهم نیست یک آدم چه مدت زمانی توی زندگیت باشه...

مهم تاثیری هست که توی زندگیت میگذاره...

این رو بعد از دیدن اون چشم های سبز فهمیدم.......!

خیابونی که توش ایستاده بودم بدجوری شلوغ بود.

 توی این فکر بودم که کاش اینجا قرار نذاشته بودم.

فکر کردم با این ترافیک اون حالا حالا ها نمی رسه.

توی همین فکر ها بودم که بهش زنگ زدم. گفتم اینجا خیلی شلوغه.

داشتم یه مسیر بهتر بهش پیشنهاد میدادم که یه ماشین ایستاد کنارم، و اون پای تلفن گفت مگه بهت نگفته بودم ماشین من با ل داره؟!

 

 

                                                          ***

 

بارون نم نم می بارید. ماشین رو کناری پارک کرد و نگاهم کرد.

قبل از اینکه سوار بشم کلی حرف داشتم که بهش بزنم، اما حالا که اینطوری نگاهم میکرد لالمونی گرفته بودم..

سعی کرد سر صحبت رو باز کنه...

منم کم کم جرئت پیدا کردم و گفتم...

همه اون چیز هایی که این مدت فکرم رو درگیر خودش کرده بود گفتم...

گفتم خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ادامه دادن این رابطه به صلاح نیست.

گفتم نمی تونیم با هم باشیم...

براش دلیل آوردم، گفتم بهش علاقه ندارم، اصلا دوستش ندارم....

و اون همین طوری نگاهم می کرد...

یک لحظه سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم....

و فهمیدم که هیچ کدوم از حرف هام رو باور نکرده...!

 

                                                      ***

 

باران همچنان می بارید.

وقتی از ماشین پیاده شدم احساس کردم دیگه هیچ وقت نمیبینمش...

همه حرفایی که آماده کرده بودم بهش بزنم رو بهش گفته بودم.

اما یک چیزی بود که هیچ وقت نمی تونستم بهش بگم.

همون طور که به کوچیک تر شدن چراغ های ماشینش نگاه می کردم زیر لب گفتم: همه حرف هام دروغ بود...

دروغ گفتم چون داشتم عاشقت می شدم!
و وقتی چراغ های ماشین اینقدر کوچیک شدن که دیگه دیده نمی شدن، راه افتادم سمت خونه...

خدا رو شکر که بارون هنوز داشت می بارید....

وگرنه هر کس از کنارم رد میشد فکر می کرد دارم گریه می کنم....

دلم برایش می سوزد، برای انسان کافری که به مخمصه ای گرفتار می شود، و کسی را آن بالا ندارد که به او پناه ببرد!

  اينايي رو ديدي كه خودشون رو عقل كل ميدونن؟؟؟

فكر ميكنن همه چيز رو بلدن؟؟

يا واقعا خيلي مسائل رو بلدن و مخشون هم خوب كار ميكنه؟!؟!

ديدي؟!

به كسايي بر خوردي كه نميذارن تو كار خودت رو انجام بدي؟؟؟

همه اش ميخوان تو كارت نظر بدن؟؟؟

بگن اين كار رو نكن اون كار رو بكن!

يا بگن نههههه! داري اشتباه ميكني بذار من برات انجام بدم؟!

واقعا ديدي؟

آخه برادر من ، خواهر من تو اگه هر توانايي هم داري براي خودت داري.

بذار من اشتباه انجام بدم فوقش بعدش ميفهمم و اصلاحش ميكنم...

اين كه تو جاي من انجام بدي كه دردي رو از من دوا نميكنه...

به نظر من آدم هايي كه اينطوري رفتار ميكنن فقط فكر ميكنن كه خيلي حاليشونه!

از قديم گفتن درخت هر چه پر بار تر افتاده تر...

پس اينايي كه بال بال ميزنن كه بگن ما حاليمونه چيز زيادي بارشون نيست....

البته اين نظر منه. ...

ببخشيد خيلي عصبي بودم ولي واقعا احتياج داشتم اينا رو بگم....