جنون!

می دونی چیه؟! نمی دونم از کجا شروع شد...

فکر کنم از روزی که ترس مثل خوره افتاد به جونم.... نه! نه!

اولین بار خواب دیدم.

با جیغ از خواب پریدم...

تمام تنم می لرزید و عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود.

تپش قلبم تند تر شده بود....

وقتی از خواب پریدم یک نفس راحت کشیدم بعد همه چیز رو فراموش کردم....

چی می گفتم؟! راستش مطمئن نیستم از کجا شروع شد....

آهان! می دونی چیه؟!

من هی از خواب می پریدم...

هی خواب بد می دیدیم و توی خواب زار زار گریه می کردم.

 بعد با  جیغ می پریدم....

تمام تنم می لرزید و عرق سرد رو پیشونیم می نشست

و تپش قلبم تند تر می شد.....

می دونی چیه؟!

می ترسیدم که اون بره....

اصلا می دونی چیه؟!

از اون روزی که اون ترس لعنتی افتاد به جونم هر شب خواب بد دیدم.

و توی خواب زار زار گریه کردم....

بعد با جیغ پریدم و تپش قلبم تند تر شد...

اما کم کم اون ترس لعنتی یک لحظه هم تنهام نگذاشت...

هر ساعت و هر لحظه...

هر دقیقه و هر ثانیه...

حتی وقتی خواب نبودم تمام تنم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونیم....

و تپش قلبم تند تر می شد...

دیگه آروم و قرار نداشتم....

هر لحظه هر دقیقه هر ثانیه...

تو خواب.... تو بیداری....

ترس می افتاد به جونم.... فکر می کردم اون رفته....

بعد تنم می لرزید و تپش قبلم تند تر میشد....

می دونی بعدش چی شد؟!

یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم اون رفته ....

اما دیگه تنم نلرزید، دیگه عرق سرد نشست رو پیشونیم...

حتی دیگه تپش قلبم هم تند تر نشد!

اما به جاش یه نفس راحت کشیدم.....

می دونی بعدش چی شد؟!

......

1.تو دو هفته گذشته مال خودم نبودم. و این باعث شد بیشتر از هر چیز دیگه ای دلم برای تنهاییم تنگ بشه...

و به این فکر کنم گاهی اوقات تنهایی می تونه نعمت بزرگی باشه!

 

2.یکی از شب های احیا به طرز عجیب و غریبی سر از گلزار شهدای بهشت زهرا درآوردم. حس  جالبی بود. پر از حس امنیت....

بر خلاف چیزی که از اول تصور می کردم... تجربه جالبی بود!

 

3.یه تشکر به یه دوست عزیز بدهکارم.

شاید اگه اون و تجربه های کنکوریش و گوش شنواش نبود تا غرغر های من رو بشنوه هیچ وقت رتبه کنکورم 110 نمی شد!

وبلاگ نویس عزیز ازت ممنونم!

 

4.فعلا این رو داشته باشید تا بتونم بیشتر خودم رو پیدا کنم...

خیانت!

سیگار رو روشن میکنه، اولین پک رو با ناشیانگی می زنه و به شدت سرفه اش می گیره...

به خودش میگه :" لعنتی مگه مجبوری؟!"

اما ادامه میده... پک دوم رو هم میزنه و دوباره... سرفه اش می گیره...

موبایل رو برمی داره و دوباره شماره رو می گیره:

 

     -برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

گوشی رو پرت میکنه یه گوشه و پک بعدی رو میزنه...

 این بار کمتر سرفه میکنه، انگار که براش عادی شده باشه...

چشم هاش رو میبنده و اشک هاش سرازیر میشه...

                                                    ***

آخرین باری که دیدمش روز تشییع جنازه مادرم بود...

کنارم نشست، دستش رو گذاشت رو دستم و آروم گفت:

"من همیشه کنارتم، قول میدم که هیچ وقت تنهات نذارم..."

بغضم ترکید...

آروم بغلم کرد و اشک هام سرازیر شد...

    ***

چشم هاش رو باز میکنه و سیگار رو میذاره گوشه لبش.

 توی ذهنش شروع میکنه به برنامه ریزی کردن برای مراسم چهلم.

مدتی با این فکر مشغول می شه و آروم دود سیگار رو می ده بیرون...

چشمش می افته به گوشی موبایلش، دوباره شماره رو می گیره:

     - برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

دوباره سیگار رو میذاره گوشه لبش

و یاد روزی می افته که شنید اون برای همیشه از کشور خارج شده

 و دیگه هیچ وقت برنمی گرده...

پک آخر رو میزنه و سیگار رو توی زیر سیگاری خاموش میکنه...

سرش رو می گیره توی دست هاش و به این فکر میکنه

که برای مراسم چهلم چه کارهایی مونده که باید انجام بده...