چهره اش تکیده شده. خیلی هم لاغر شده.
احساس میکنم توی این یک هفته چند سالی پیر شده..
نشسته رو به روی ما و داره حرف میزنه.
دوست داشتم هیچ وقت این حرف ها رو ازش نمی شنیدم...
داره از بیماریش میگه.
این که چقدر پیشرفت کرده و برای درمان باید چی کار کنه...
بعد از دختر و پسرش حرف میزنه... و چشم هاش خیس میشه...
از دل شوره اش میگه برای بچه هاش.
از این که در نبود اون چی ممکنه به سرشون بیاد...
من فقط نگاهش می کنم...
مامان شروع میکنه به دلداری دادنش...
کلی باهاش حرف میزنه و بهش امید میده-به شیوه خودش البته- و من فقط نگاه می کنم...
جدیدا به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که خدا در پی هر مسئله ای یک حکمتی داره...
همین طور که به چهره تکیده و رنگ پریده اش نگاه میکنم دنبال حکمت این قضیه میگردم...
اما هیچی به ذهنم نمی رسه...
خدایا! واقعا نمی دونم این مریضی حکمتش چیه؟
چرا خرد شدن و داغون شدن یک نفر باید یه درس و حکمتی داشته باشه برای بقیه؟؟
بدجوری بهم ریخته ام...
...
بیا دعا کنیم... برای همه... برای همه مریض ها... برای مامان دوست من....