وحشتناکه!
میخوای به یک موضوعی فکر نکنی و همه اون قضیه رو به نوعی به یادت میارن...

همه تلاشت رو داری میکنی که سرت رو گرم کنی...

این همه سرگرمی جور و واجور برای خودت درست کردی...

داری جون میکنی تا چشم های یکی رو از یادت ببری...

بعد دور و بری های به ظاهر دل سوز با یه سوال مسخره دوباره همه چیز رو مثل کوه روی سرت آوار می کنن....

وحشتناکه!

بارون نم نم میباره. توی فکرهای خودم غرقم. برای خودم سناریو تعریف میکنم و نقشه می کشم.

توی ذهنم همه نقشه های کشیده شده رو اجرا می کنم. و خوشحال میشم...

 

 

                                                     ***

 

 

موهاش جوگندمیه. اما نمیتونم حدس بزنم چند سالشه. بر خلاف موهاش چهره اش بچه گانه است. زیاد بزرگ به نظر نمیاد. اون هایی که میشناسنش میگن سی و خرده ای سال سن داره.

اما عقلش کمتر از سی و خرده ای سال میرسه.. همه به اسم کوچیک میشناسنش...

زمستان و تابستان براش فرقی نداره. با دوچرخه اش توی کوچه این بر و اون بر میره.

هر بار که از کنارش رد شدم دیدم داره با خودش حرف میزنه و میخنده...

توی این دنیا نیست....

 

 

                                                  ***

 

 

همین طور که دارم نقشه میکشم میرسم بهش.

داره با خودش- یا آدم هایی که دور و بر خودش میبینه و ماها چشم دیدن اون ها رو نداریم- حرف میزنه.

نگاهش میکنم. حواسش به من نیست...

به حالش غبطه میخورم.

از خودم بدم میاد که دارم به آدم های الکی دور و برم فکر میکنم و براشون نقشه میکشم....

از خودم بدم میاد که این طوری چسبیدم به این دنیای لعنتی و آدم های بیخودش...

خوش به حال اون که توی دنیای خودش خوشه....

از همون لحظه تصمیم میگیرم دیگه نقشه نکشم، سناریو ننویسم و بیخیال همه آدم های دور و برم بشم...

فقط و فقط تصمیم میگیرم که زندگی کنم...

یه زندگی واقعی!

وقتي خيلي داغونم تو هم روي سرم آوار ميشي......

امروز پشت سر هم خبر بد شنيدم....

ديگه طاقت اين يكي رو نداشتم....

چهره اش تکیده شده. خیلی هم لاغر شده.

احساس میکنم توی این یک هفته چند سالی پیر شده..

نشسته رو به روی ما و داره حرف میزنه.

دوست داشتم هیچ وقت این حرف ها رو ازش نمی شنیدم...

داره از بیماریش میگه.

این که چقدر پیشرفت کرده و برای درمان باید چی کار کنه...

بعد از دختر و پسرش حرف میزنه... و چشم هاش خیس میشه...

از دل شوره اش میگه برای بچه هاش.

از این که در نبود اون چی ممکنه به سرشون بیاد...

من فقط نگاهش می کنم...

مامان شروع میکنه به دلداری دادنش...

کلی باهاش حرف میزنه و بهش امید میده-به شیوه خودش البته- و من فقط نگاه می کنم...

جدیدا به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که خدا در پی هر مسئله ای یک حکمتی داره...

همین طور که به چهره تکیده و رنگ پریده اش نگاه میکنم دنبال حکمت این قضیه میگردم...

اما هیچی به ذهنم نمی رسه...

خدایا! واقعا نمی دونم این مریضی حکمتش چیه؟

چرا خرد شدن و داغون شدن یک نفر باید یه درس و حکمتی داشته باشه برای بقیه؟؟

بدجوری بهم ریخته ام...

...

بیا دعا کنیم... برای همه... برای همه مریض ها... برای مامان دوست من....

باور کن!

برام جالبه این همه تغییر...

بقیه هم تعجب کردن...

تو شرایطی که یه زمانی بدترین بود الآن به طرز عجیبی احساس راحتی می کنم!
شاید خل و چل شدم...

 

                                            ***

 

وقتی حالت بده دوست داری حرف بزنی تا آروم بشی...

جدیدا بهم زیاد زنگ میزنه... درد و دل میکنه و من گوش می دم.

فقط گوش دادن من برای اون بسه.

چون حالش بده و فقط میخواد حرف بزنه...

خوشحالم چون الآن میتونم به یکی دیگه هم یاد بدم توی بدترین شرایط ممکن احساس راحتی کنه!

 

                                           ***

 

تو هم همین کار رو بکن.

باور کن کاری نداره.

باور کن سخت نیست.

و از همه مهم تر باور کن دست خودته....

فقط باید بخوای... فقط همین!

قصه چشم ها!

 

موهاش خرمایی رنگه. چند تا تار سفید بین موهاش هست که به نظرم جذاب ترش میکنه!

بینی کوچیک و لب و دهن قشنگ... ته ریش و سبیل!

ولی ... چشم هاش..

چشم هاش سبزه... اما منو میترسونه.....

 

 

                                             ***

 

اس ام اس می زنه، جواب نمی دم... گیجم.

اه! حالا که همه چیز خوب پیش رفته من نمی تونم با خودم کنار بیام...

باز اس ام اس می زنه... براش مینویسم میدونی چشمات سگ داره؟!؟!؟!

 

                                         ***

 

دیگه نگاهش نمی کنم... دیگه جواب اس ام اس هاش رو نمیدم... دیگه بهش زنگ نمیزنم...

میدونی چرا؟

چون چشمهاش مال من نیست...

چون چشم هاش باهام راه نمیاد...

چون از چشم هاش می ترسم...........

خسته شدم از سر و کله زدن و بحث کردن با آدم های تکراری...

آدم هایی که حاضر نیستن به هیچ عنوان طرز فکرشون رو عوض کنن.

کسایی که هیچ وقت این احتمال رو نمیدن که ممکنه اشتباه کنن.

کسایی که به حرفایی که از بچگی توی سرشون کردن چنان اعتقاد دارن که حاضر نیستن حتی یک لحظه بهت گوش بدن به حرفت فکر کنن یا حتی توی تنهایی خودشون یه ذره به عقب برگردن و راجع به افکارشون تجدید نظر بکنن شاید که به این نتیجه برسن که دارن اشتباه می کنن......

                                                           ***

اما شاید مقصر منم....

هنوز یاد نگرفتم که نمیشه کسی یا طرز فکر کسی رو عوض کرد...

باید یاد بگیرم که به بقیه این اجازه رو بدم که اشتباه کنند....