سیاهی
شیشه رو می کشه پایین و دستش رو می گذاره لبه پنجره.
دود سیگاری که بین انگشت هاش هست به هوا میره.
با دست دیگه اش گوشی موبایل رو گرفته و بلند بلند حرف می زنه: بنویس .......0912
دختر روی صندلی عقبی ماشین کناری نشسته. باخودش می گه عجب ترافیک مزخرفیه.
با بی توجهی بر می گرده و به مرد نگاه می کنه.
مرد دود سیگار رو می ده بیرون و تلفنش رو قطع می کنه. نگاهشون با هم تلاقی می کنه.
***
راه کم کم باز می شه.
دختر به ساعت موبایلش نگاه می کنه و با خودش می گه :خوبه! هنوز وقت هست...
از پنجره به بیرون نگاه می کنه و می بینه که مرد از توی ماشین کناری زل زده به اون.
مرد با حرکت لب هاش می گه سلام ! کجا می خوای بری؟! برسونمت!!!
دختر خنده اش می گیره و روش رو برمی گردونه.
سرش رو به پشتی صندلی تکیه می ده و چشم هاش رو می بنده.
قیافه جذاب مرد با عینک آفتابی و هیکل چهارشونه میاد توی ذهنش.
چشم هاش رو باز می کنه، مرد هنوز داره بهش نگاه می کنه...
دختر لبخند می زنه.
تصمیم خودش رو می گیره.
***
به سختی چشم هاش رو باز می کنه.
نور چراغ گردون یه ماشین پلیس توجهش رو جلب می کنه...
بعد متوجه هیاهوی اطرافش میشه.
سعی میکنه از جاش بلند شه ، اما نمی تونه...تمام بدنش درد می کنه.
صدای قدم هایی رو می شنوه که داره بهش نزدیک می شه.
کسی ازش می پرسه: خانوم شما حالتون خوبه؟
سعی می کنه حرف بزنه اما نمی تونه.
شخصی ازش می پرسه چیزی یادتون میاد؟!
ناگهان همه اتفاقات اون روز به ذهنش هجوم میاره...
حرکت هایی رو اطرافش احساس می کنه. توان حرف زدن نداره...
کسی دوباره ازش می پرسه چیزی یادتون میاد ؟!
چشم هاش رو می بنده و آروم آروم اشک هاش از گوشه چشم هاش می ریزه پایین....