روزهای اولی که دختره رو دیده بود مسخره اش می کرد.

از لباس پوشیدن و حرف زدنش تا طرز راه رفتنش رو مسخره می کرد...

و بعد از یک مدتی اصلا نمی دیدش...

یعنی اصلا به چشمش نمی اومد...

 

   ***

 

بعد از چند ماه از طریق یک آشنا می فهمه که دختره از سهامدارهای شرکته و وضع مالی خوبی داره...

کم کم براش مهم می شه...

کم کم تحویلش می گیره...

و دختره کم کم عاشقش می شه...


   ***

 

می شنوم قراره با هم ازدواج کنند.

دلم برای دختره می سوزه.

و از پسره بدم میاد که به دختره به چشم دستگاه خودپرداز نگاه می کنه!
.
.
.
.
.

پ.ن.:من 7 مردادماه کنکور دارم برام دعا کنید....