تبليغاتX
آدم برفی

آدم برفی

امیدوارم درباره ما

درباره همه ما 

از روی حقیقت قضاوت کنند!!!

چارلز دیکنز

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن: آدم برفی دیگر به روز نخواهد شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 23:50  توسط طلا 

جنون!

می دونی چیه؟! نمی دونم از کجا شروع شد...

فکر کنم از روزی که ترس مثل خوره افتاد به جونم.... نه! نه!

اولین بار خواب دیدم.

با جیغ از خواب پریدم...

تمام تنم می لرزید و عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود.

تپش قلبم تند تر شده بود....

وقتی از خواب پریدم یک نفس راحت کشیدم بعد همه چیز رو فراموش کردم....

چی می گفتم؟! راستش مطمئن نیستم از کجا شروع شد....

آهان! می دونی چیه؟!

من هی از خواب می پریدم...

هی خواب بد می دیدیم و توی خواب زار زار گریه می کردم.

 بعد با  جیغ می پریدم....

تمام تنم می لرزید و عرق سرد رو پیشونیم می نشست

و تپش قلبم تند تر می شد.....

می دونی چیه؟!

می ترسیدم که اون بره....

اصلا می دونی چیه؟!

از اون روزی که اون ترس لعنتی افتاد به جونم هر شب خواب بد دیدم.

و توی خواب زار زار گریه کردم....

بعد با جیغ پریدم و تپش قلبم تند تر شد...

اما کم کم اون ترس لعنتی یک لحظه هم تنهام نگذاشت...

هر ساعت و هر لحظه...

هر دقیقه و هر ثانیه...

حتی وقتی خواب نبودم تمام تنم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونیم....

و تپش قلبم تند تر می شد...

دیگه آروم و قرار نداشتم....

هر لحظه هر دقیقه هر ثانیه...

تو خواب.... تو بیداری....

ترس می افتاد به جونم.... فکر می کردم اون رفته....

بعد تنم می لرزید و تپش قبلم تند تر میشد....

می دونی بعدش چی شد؟!

یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم اون رفته ....

اما دیگه تنم نلرزید، دیگه عرق سرد نشست رو پیشونیم...

حتی دیگه تپش قلبم هم تند تر نشد!

اما به جاش یه نفس راحت کشیدم.....

می دونی بعدش چی شد؟!

......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 17:50  توسط طلا  | 

1.تو دو هفته گذشته مال خودم نبودم. و این باعث شد بیشتر از هر چیز دیگه ای دلم برای تنهاییم تنگ بشه...

و به این فکر کنم گاهی اوقات تنهایی می تونه نعمت بزرگی باشه!

 

2.یکی از شب های احیا به طرز عجیب و غریبی سر از گلزار شهدای بهشت زهرا درآوردم. حس  جالبی بود. پر از حس امنیت....

بر خلاف چیزی که از اول تصور می کردم... تجربه جالبی بود!

 

3.یه تشکر به یه دوست عزیز بدهکارم.

شاید اگه اون و تجربه های کنکوریش و گوش شنواش نبود تا غرغر های من رو بشنوه هیچ وقت رتبه کنکورم 110 نمی شد!

وبلاگ نویس عزیز ازت ممنونم!

 

4.فعلا این رو داشته باشید تا بتونم بیشتر خودم رو پیدا کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 19:27  توسط طلا  | 

خیانت!

سیگار رو روشن میکنه، اولین پک رو با ناشیانگی می زنه و به شدت سرفه اش می گیره...

به خودش میگه :" لعنتی مگه مجبوری؟!"

اما ادامه میده... پک دوم رو هم میزنه و دوباره... سرفه اش می گیره...

موبایل رو برمی داره و دوباره شماره رو می گیره:

 

     -برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

گوشی رو پرت میکنه یه گوشه و پک بعدی رو میزنه...

 این بار کمتر سرفه میکنه، انگار که براش عادی شده باشه...

چشم هاش رو میبنده و اشک هاش سرازیر میشه...

                                                    ***

آخرین باری که دیدمش روز تشییع جنازه مادرم بود...

کنارم نشست، دستش رو گذاشت رو دستم و آروم گفت:

"من همیشه کنارتم، قول میدم که هیچ وقت تنهات نذارم..."

بغضم ترکید...

آروم بغلم کرد و اشک هام سرازیر شد...

    ***

چشم هاش رو باز میکنه و سیگار رو میذاره گوشه لبش.

 توی ذهنش شروع میکنه به برنامه ریزی کردن برای مراسم چهلم.

مدتی با این فکر مشغول می شه و آروم دود سیگار رو می ده بیرون...

چشمش می افته به گوشی موبایلش، دوباره شماره رو می گیره:

     - برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...

دوباره سیگار رو میذاره گوشه لبش

و یاد روزی می افته که شنید اون برای همیشه از کشور خارج شده

 و دیگه هیچ وقت برنمی گرده...

پک آخر رو میزنه و سیگار رو توی زیر سیگاری خاموش میکنه...

سرش رو می گیره توی دست هاش و به این فکر میکنه

که برای مراسم چهلم چه کارهایی مونده که باید انجام بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:16  توسط طلا  | 

سیاهی

شیشه رو می کشه پایین و دستش رو می گذاره لبه پنجره.

دود سیگاری که بین انگشت هاش هست به هوا میره.

با دست دیگه اش گوشی موبایل رو گرفته و بلند بلند حرف می زنه: بنویس .......0912

دختر روی صندلی عقبی ماشین کناری نشسته. باخودش می گه عجب ترافیک مزخرفیه.

با بی توجهی بر می گرده و به مرد نگاه می کنه.

مرد دود سیگار رو می ده بیرون و تلفنش رو قطع می کنه. نگاهشون با هم تلاقی می کنه.

 

***

راه کم کم باز می شه.

دختر به ساعت موبایلش نگاه می کنه و با خودش می گه :خوبه! هنوز وقت هست...

از پنجره به بیرون نگاه می کنه و می بینه که مرد از توی ماشین کناری زل زده به اون.

مرد با حرکت لب هاش می گه سلام ! کجا می خوای بری؟! برسونمت!!!

دختر خنده اش می گیره و روش رو برمی گردونه.

سرش رو به پشتی صندلی تکیه می ده و چشم هاش رو می بنده.

قیافه جذاب مرد با عینک آفتابی و هیکل چهارشونه میاد توی ذهنش.

چشم هاش رو باز می کنه، مرد هنوز داره بهش نگاه می کنه...

دختر لبخند می زنه.

تصمیم خودش رو می گیره.

  ***

به سختی چشم هاش رو باز می کنه.

نور چراغ گردون یه ماشین پلیس توجهش رو جلب می کنه...

بعد متوجه هیاهوی اطرافش میشه.

سعی میکنه از جاش بلند شه ، اما نمی تونه...تمام بدنش درد می کنه.

صدای قدم هایی رو می شنوه که داره بهش نزدیک می شه.

کسی ازش می پرسه: خانوم شما حالتون خوبه؟

سعی می کنه حرف بزنه اما نمی تونه.

شخصی ازش می پرسه چیزی یادتون میاد؟!

ناگهان همه اتفاقات اون روز به ذهنش هجوم میاره...

حرکت هایی رو اطرافش احساس می کنه. توان حرف زدن نداره...

کسی دوباره ازش می پرسه چیزی یادتون میاد ؟!

چشم هاش رو می بنده و آروم آروم اشک هاش از گوشه چشم هاش می ریزه پایین....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:22  توسط طلا  | 

ترس

تا حالا به ترس هات فکر کردی؟!

مثلا من از دریا می ترسم... از فلان استادم می ترسم...

یا من از گربه می ترسم...

تا حالا سعی کردی به این ترس هات غلبه کنی؟!

سعی کردی باهاش مواجه بشی؟ یا فقط ترسیدی؟!

چند روز پیش توی اینترنت یه ویدئوی کوتاه چند دقیقه ای با عنوان

" بهترین ویدئویی که توی عمرم دیدم "

توجهم رو جلب کرد.

بعد از دیدن ویدئو خیلی درگیرش شدم...

فیلم درباره افرادی هست که توی موقعیت های مختلف قرار می گیرند .

و تصمیم می گیرند به جای ترسیدن و فرار این بار با ترسشون مواجه بشن.

بعد از دیدن فیلم خیلی بهش فکر کردم.

می خوام تصمیم بگیرم که پا روی ترس هام بگذارم ...

شاید نتیجه بهتر از چیزی باشه که تا حالا فکرمی کردم!

لینک دانلوداین ویدئو رو براتون میگذارم

مطمئنم که دیدن این ویدئوی 2 دقیقه ای خیلی لذت بخشه!!!

پ.ن: وبلاگ نویس عزیز تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:34  توسط طلا  | 

پاک کن!

با صدای زنگ تلفن از جا می پره . به سرعت خودش رو به گوشی می رسونه.

با هیجان و هزار تا امید و آرزو گوشی رو بر می داره ....

اما با شنیدن صدای اون طرف خط انگار وا می ره...

با حواس پرتی با شخصی که پشت خط هست صحبت می کنه.

با یأس گوشی رو می گذاره و دوباره می ره یه گوشه ای بشینه تا دوباره تو افکار خودش غرق بشه

و با صدای زنگ تلفن بعدی از جا بپره ....

این ساده ترین تصویریه که از آدمی که چیزی رو تو گذشته اش جا گذاشته به نظرم میاد ...

این که با هر تماسی ضربان قلبش شدید تر بشه و بعد از شنیدن صدای پشت تلفن

–انگار که آب سردی رو سرش ریخته بشه-

سر جاش خشکش بزنه

 و به امید روزی بمونه که شاید خبری رو که به اندازه همه عمرش منتظر شنیدنش بوده بشنوه.....

شاید همه ما به نوعی این حس رو تجربه کرده باشیم ...

اما می خوام از امروز تصمیم بگیری گذشته ات رو پاک کنی.

و همه مسائلی که ممکنه روی احساس آینده ات تأثیر بگذاره رو پاک کنی...

من از این مردن هر روزه وحشت دارم ...

دلم نمیخواد چیزی تو گذشته روزهای آینده ام رو خراب کنه...

بدون که من از امروز یه پاک کن برداشتم تا همه مسائلی که ناراحتم می کنه رو پاک کنم...

حتی اگه تو جرئت پاک کردن این گذشته رو نداشته باشی!

 

پ.ن:

1.هفته پیش کنکور داشتم.

اما در کمال تعجب بعد از کنکور حوصله انجام کارهایی رو که کلی به خاطرش برنامه ریزی کرده بودم رو نداشتم....

بیشتر فکر کردم و نتیجه فکرم شده همین هایی که نوشتم....

2.من به همه شما یه معذرت خواهی بدهکارم.

مدتی بود از گوگل کروم استفاده میکردم وگویا فونت های وبلاگم بهم ریخته میشد.

از دوست هایی که این موضوع رو بهم اطلاع دادند ممنونم.

3.چهل سالگی رو ببنید!



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 16:34  توسط طلا  | 

این مطلب کاملا زنانه است!

دیروز حول و حوش ساعت 2 رسیدم سر میرداماد...

از کلاس برمی گشتم و خیلی هم خسته بودم و از گرما کلافه....

داشتم راه میرفتم تا برسم به جایی که باید سوار تاکسی می شدم.

اولین مردی که از کنارم رد شد چیزی زیر لب بهم گفت...

خودم رو زدم به نشنیدن...

دومی با قصد و غرض بهم تنه زد...

عصبی شدم اما سریعتر از چیزی که فکرش رو می کردم ازم دور شد 

و اجازه عکس العمل بهم نداد.

سومی با موتور از کنارم رد شد و باز زیر لب حرفی زد...

چهارمی با ماشینش از کنارم رد شد و چند قدم جلوتر ایستاد

 و بهم اشاره کرد که سوار شم....

و همین طور پنجمی و ششمی و هفتمی و ....

یک لحظه به خودم شک میکنم.

می ایستم و به عکس خودم تو شیشه یک مغازه نگاه میکنم...

یه مانتوی مشکی ساده تنمه همراه با یک مقنعه...

نه مانتوم تنگه و نه موهام خیلی بیرونه....

آرایشی هم روی صورتم بوده بر اثر گرمای زیاد

 و کلافگی تقریبا چیزی ازش باقی نمونده...

پس مشکل این ها چیه؟!؟!؟!

به این فکر میکنم که برای آقایون

-دور از جون آقایونی که این مطلب رو می خونن-

اصلا فرقی نداره که تو چه تیپ و قیافه ای داشته باشی؟!


به حرف های اخیر سر بحث حجاب و عفاف فکر میکنم...

عده ای از رؤسای مملکتی معتقدند که بدحجابی خانوم هاست

 که باعث افزایش فساد و بی بند و باری میشه...

و عده ای دیگه معتقدند که وجود گشت های ارشاد دردی رو دوا نمیکنه

و کشور نیاز به کار فرهنگی تو این زمینه داره...

فکر میکنم حرف گروه دوم درست تره...

خیلی از ما خانوم ها با چنین مسائلی رو به رو شدیم

 و همیشه هم مظلوم واقع شدیم...

و هیچ وقت از ترس آبروریزی نتونستیم از خودمون اون طور که باید دفاع کنیم...

چند وقت پیش تو ایستگاه مترو دختری رو دیدم که سر مردی داد زد :

-برو اون ور تر!

و در کمال تعجب مرد به جای اینکه دست و پای خودش رو جمع کنه 

شروع به فحاشی به دختر کرد...

مادر دختر از ترس آبروش بهش گفت ولش کن بیا بریم...

و بدتر از همه این ها مردهایی بودند که همین طور بی تفاوت شاهد ماجرا بودند

و هیچ حمایتی از دختر و مادرش نکردند...

با خودم فکر میکنم کاش یه گشتی بگذارند

 که مردهایی که این کار ها رو میکنند بگیرند...

کاش یک کمی هم به این فکر بشه که همیشه زن ها

 با نوع پوششی که دارند مقصر نیستند...

  وگاهی مشکل از مردهاست...

و...


با متلک بعدی که میشنوم رشته افکارم پاره میشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 2:19  توسط طلا  | 

کسی را که امیدوار هست هیچ گاه ناامید نکن.... شاید این تنها دارایی او باشد!


****

تا حالا به این فکر کردی چند بار من رو نا امید کردی؟!؟!؟!؟!

****

دوستی دیروز به من با زبون بی زبونی گفت اگه وبلاگت رو آپ نمیکردی سنگین تر بودی....

اون نمیدونه تو این شرایطی که دارم این کار از هر چیزی تو دنیا بیشتر بهم آرامش میده....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:44  توسط طلا  | 

1.مدتیه دارم تمرین "نه" گفتن میکنم.

اولش یه کمی سخت بود اما کم کم برام عادی شد....

به این بستگی داره که خودت رو از خواسته های معقول و غیر معقول اطرافیان بیشتر دوست داشته باشی...

پیشنهاد میکنم امتحان کنی....

احساس لذت بخشیه!!!


2.دوستی میگه به جز دو روی سکه روی دیگری هم وجود داره!

3.به نظرم لازم نیست آدم به هر قیمتی وبلاگش رو به روز کنه.....

شخصی برای من کامنت گذاشته با این مضمون:

من این متن رو تو وبلاگم گذاشتم.فحش ندی برای اینکه منبع ذکر نکردم.
خراب می‌شد.

!!!!!!

واقعا جالبه!!!

......



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 12:13  توسط طلا  |